هر گاه روزي بيايد که در آن بر دانشم نيفزايم، پس در آمدن خورشيد آن روز بر من خجسته مباد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----29745---
بازديد امروز: ----35-----
  • به آموزه خوش آمديد.
  • فلسفه زندگي - وبلاگ آموزه ( درباره زندگي و خودسازي ) AMOOZEH.IR
     
     
  • آشنايي با مدير
    به نام خداي هستي بخش. بنده سيد مصطفي علم خواه، دانش آموخته حوزه علميه، حدود سال شصت وارد حوزه علميه شدم، پنج سال در مدرسه مجتهدي تهران و سپس در حوزه علميه قم مشغول تحصيل هستم، تاکنون دوره هاي مقدمات، سطح، خارج فقه و اصول، دوره علوم عقلي، فلسفه و عرفان نظري را طي کرده ام و هماکنون در زمينه پاسخ گويي به سوالات دانشجويان در اداره مشاوره نهاد رهبري در دانشگاه ها، مشغول خدمت به جوانان عزيز هستم.قصد دارم به اميد خدا در اين وبلاگ در زمينه زندگي تئوريک، يعني زندگي بر اساس تئوري مشخص انسان شناسانه و دين شناسانه تئوريزه شده اطلاع رساني کنم..شماره تماس:09192530040
    فلسفه زندگي - وبلاگ آموزه ( درباره زندگي  و خودسازي ) AMOOZEH.IR

  • پيوندهاي روزانه
  • لوکوي دوستان من
  • اوقات شرعي
  • :جستجو
    مشترک شويد!

    نام:

    ايميل:

     

  • آشنايي با وبلاگ آموزه [2]
    حيات معقول انساني [3]
    زندگي عرفاني [6]
    فلسفه زندگي [7]
    دين و زندگي [3]
    هويت و زندگي خداوند [3]
    شناخت گوهر انساني [2]
    ساختار هويت انسان [2]
    پرورش گوهر انساني
    تعريف خودسازي [7]
    تعديل هويت بشري
    تقويت هويت انساني [4]
    تقويت هويت الهي [8]
    اخلاق اجتماعي [4]
    روش خودسازي [2]
    بازسازي هويت الهي [3]
    تاريخ و سيره [8]
    سير مطالعات اسلامي [20]
    آسيب شناسي اجتماعي [3]
    آسيب شناسي فرهنگي
    درمان خودارضايي [9]
    همسر يابي [7]
    گوناگون
    زندگي شخصيت ها
    مناسبت هاي ديني
    مردم شناسي ارزشي
    حوزه و دانشگاه
  • مشاوره و گفت و گو
  • + زندگي يعني چه؟
    نويسنده: سيد مصطفي علم خواه دوشنبه 14/3/1386 ساعت 10:0 صبح

     زندگي يعني چه؟) اشعاري بسيار تاثير گذار از يک شاعره ايراني)


    طي شد اين عمر تو داني به چسان ؟


    پوچ و بس تند چنان باد دمان.


    همه تقصير من است اين که خود مي دانم.


    که نکردم فکري.


    که تامل ننمودم روزي.


    ساعتي يا آني.


    که چسان مي گذرد عمر گران؟


    کودکي رفت به بازي، به فراقت، به نشاط.


    فارق از نيک و بد و مرگ و حيات.


    همه گفتند: کنون تا بچه است، بگذاريد بخندد شادان


    که پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست.


    بايدش ناليدن.


    من نپرسيدم هيچ.


    که پس از اين ز چه رو.


    نتوان خنديدن.


    هيچ کس نيز نگفت.


    زندگي يعني چه؟ چرا مي آيم؟


    بعد از اين چند صباح، به کجا بايد رفت؟


    با کدامين توشه، به سفر بايد رفت؟


    من نپرسيدم هيچ.


    هيچ کس نيز نگفت.


    نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت به نشاط.


    فارق از نيک و بدو مرگ وحيات.


    بعد از آن باز نفهميدم من.


    که چسان عمر گذشت؟


    ليک گفتند همه که جوان است هنوز.


    بگذاريد جواني بکند.


    بهره از عمر برد، کامروايي بکند.


    بگذاريد که خوش باشد و مست.


    بعد از اين باز ورا عمري هست.


    يک نفر بانگ برآورد که او.


    از هماکنون بايد، فکر آينده کند.


    ديگري آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند.


    سومي گفت : همانگونه که ديروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنين فردايش.


    با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ.


    که چسان دي بگذشت؟


    آن همه قدرت و نيروي عظيم.


    به چه ره مصرف گشت؟


    نه تفکر، نه تعمق و نه انديشه دمي.


    عمر بگذشت به بي حاصلي و بي خبري.


    چه تواني که ز کف دادم مفت.


    من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت.


    قدرت عهد شباب، مي توانست مرا تا به خدا پيش برد.


    ليک بيهوده تلف گشت جواني.


    هيهات!


    آن کساني که نمي دانستند.


    زندگي يعني چه.


    رهنمايم بودند.


    عمرشان طي شده بيهوده و بي ارزش و کار.


    و مرا مي گفتند: که چو آنها باشم.


    که چو آنها دائم، فکر خوردن باشم.


    فکر گشتن باشم.


    فکر تامين معاش.


    فکر ثروت باشم.


    فکر همسر باشم.


    کس مرا هيچ نگفت.


    زندگي ثروت نيست.


    زندگي داشتن همسر نيست.


    زندگي.


    فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست.


    من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت.


    و صد افسوس که چون عمر گذشت.


    معني اش فهميدم.


    حال مي پندارم.


    هدف از زيستن اين است رفيق.


    من شدم خلق که با عزمي جزم.


    پاي از بند هواها گسلم.


    پاي در راه حقايق بنهم.


    با دلي آسوده.


    فارق از شهوت و آز و حسد و کينه و بخل.


    مملو از عشق و جوانمردي و علم.


    در ره کشف حقايق کوشم.


    شربت جرئت و اميد و شهامت نوشم.


    زره جنگ براي بد و ناحق پوشم.


    ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم.


    آنچه آموخته ام بر دگران نيز نکو آموزم.


    شمع راه دگران گردم و با شعله خويش.


    ره نمايم به همه، گر چه سراپا سوزم.


    من شدم خلق که مثمر باشم.


    نه چنين زايد و بي جوش و خروش.


    عمر بر باد و به حسرت خاموش.


    اين صد افسوس که چون عمر گذشت.


    معني اش فهميدم.


      


        نقد و نظر جنابعالي

  • + زندگي و توانايي
    نويسنده: سيد مصطفي علم خواه جمعه 21/2/1386 ساعت 11:32 صبح

     زندگي و توانايي:

    ما الان زنده ايم و داريم زندگي مي کنيم. زندگي، يعني حرکت حيات بخش، يعني طي کردن مراتب قدرت و توانايي. ما با هر قدمي که در جهت رسيدن به قدرت و توانايي برمي داريم از پله کان حيات بالا مي رويم و زندگي قوي تري خواهيم داشت. هر حرکتي که زندگي ساز است، ارزش حياتي دارد. سکون و ايستايي، ضد زندگي است و نابود کننده حيات در جهان هستي و عالم انساني است.


     البته اکثر مردم فقط زنده اند، يعني عمر گذراني مي کنند و زندگي نمي کنند. در مسير تقويت زندگي خود نيستند. تنها افراد کمي در اين مسير هستند که به کمال زندگي خود مي انديشند.


    خيلي ها فکر مي کنند که هدف زندگي حتما بايد خارج از خود زندگي باشد، در حالي که اينچنين نيست. هدف زندگي در درون خود زندگي است. زندگي انسان تا ابديت ادامه دارد و هدف آن چيزي جز تقويت نيروي حيات نيست. حيات، عام ترين صفت خداي متعال و برترين مظهر او، يعني انسان است. ما کارهاي بسياري انجام مي دهيم اما تمامي آنها را مي توانيم تحت عنوان زندگي جمع بزنيم و بگوييم داريم زندگي مي کنيم.


    تحقق خود صفت حيات نيز به انرژي و قدرت بستگي دارد. منبع حيات در جهان هستي انرژي و قدرت خداي متعال است. البته انرژي هاي بسيار مختلف و متنوعي در جهان هستي و عالم انساني وجود دارد که همه آنها زندگي ساز است، ولي در راس همه آنها قدرت شناخت و عملکرد قرار دارد. خداي متعال با قدرت علم و اراده خود زندگي مي کند و جهان هستي را مديريت مي نمايد. در عالم انساني هم همين الگو جريان دارد و انسان، زندگي خود را با قدرت دانش و توان عملي خود، مديريت مي کند و توسعه مي دهد.


    دين و انبياي الهي هم آمده اند تا همين نيروي حيات را در انسان تقويت نمايند و او را در مراتب زنده تر شدن بيشتر سير دهند. تمام تلاش انبياي الهي براي تقويت زندگي انسان بوده است. قرآن کريم در اين زمينه فرموده است:يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما يحييکم.1 اي اهل ايمان دعوت خداوند و فرستاده او را لبيک گوييد، هنگامي که شما را براي زنده تر شدن بيشتر دعوت مي کنند. پيروي انبياي الهي به تقويت حيات انسان مي انجامد.


    خوب تا اينجا دانستيم که تقويت زندگي، استراتژي انسان و دين در زندگي است. اکنون بايد درباره تاکتيک ها سخن بگوييم. دانستن راهبرد کلي بسيار مفيد و لازم است، ولي کافي نيست. بايد ببينيم تاکتيک دين براي رسيدن به اين مقصود چيست و با چه روشي مي خواهد انسان را به اين هدف برساند؟ راهي که دين به ما نشان مي دهد و قرآن کريم بدان تصريح مي کند، تقويت حيات از طريق 1- تقويت دانش و شناخت و 2- تقويت اراده و عملکرد در انسان است.


    موضوع رشد براي انسان، زندگي و حيات او است. انسان کامل، يعني کسي که از حيات قوي تري برخوردار است. انسان بزرگ، يعني کسي که زندگي قوي تري دارد.  انسان با تقويت نيروي حيات، رشد مي کند و زنده تر و بزرگتر مي شود. چرا بايد مطالعه کنيم، تفکر کنيم، تحقيق کنيم و بشناسيم؟ همچنين چرا بايد دين داشته باشيم، عبادت کنيم و اصول اخلاقي را رعايت کنيم؟ چون مي خواهيم بزرگ شويم و زندگي خود را تقويت کنيم. کمال و سعادت ما هم در گرو رشد حيات و تقويت زندگي است. هر کسي که زندگي اش قوي تر است، از کمال و سعادت و لذت بيشتري برخوردار است.


    ويژگي ذاتي زندگي، حرکت است و حرکت و پويايي انسان به قدرت دانش و توان عملکرد نياز دارد. در جاي جاي آيات قرآن کريم به تقويت ايمان برخواسته از دانش و انديشه و همچنين عمل صالح توصيه شده است. الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن مآب 2 سعادتمندي براي کساني است که اهل ايمان و عمل صالح هستند.


    اگر به عالمان اخلاق و عرفان و کتاب هاي آنها مراجعه کنيم نيز ايشان دو نوع سير و سلوک نظري و عملي را به انسان پيشنهاد کرده اند که باز در همين راستا است.


    در آخرت هم همين وضعيت حاکم است. انسان هاي زنده تر و قوي تر، جايگاه رفيع تري دارند و مرتبه آنها در بهشت بالاتر از ديگران است و در مقابل، جهنم جايگاه انسان هاي ضعيف و ناتوان است. گناه و خطا ناشي از ضعف شناختي، اخلاقي و ناتواني عملي انسان است و اهل جهنم در حقيقت از ضعف هاي خود در رنج و عذاب هستند. بهشت را نيز خود انسان با توانايي هاي مختلف خود مي سازد و اهل بهشت در حقيقت از توانايي هاي خود لذت مي برند. و الذين آمنوا و عملوا الصالحات سندخلهم جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا وعد الله حقا و من اصدق من الله قيلا 3.


    پانوشت:


    1-      انفال،24.


    2-      رعد، 29.


    3-      نساء، 122.


    نوشته: سيد مصطفي علم خواه


     


        نقد و نظر جنابعالي

  • + زنده اي يا زندگي مي کني؟
    نويسنده: سيد مصطفي علم خواه دوشنبه 10/2/1386 ساعت 10:29 عصر

     زنده اي يا زندگي مي کني؟

    چند وقت پيش خبرنگاري از يک کارگر ساده اي که دوچرخه داشت، پرسيد: شما از زندگي خودتون راضي هستيد. کارگر جواب داد: بله خدا رو شکر زنده ايم. بعد از يک پزشک همين سوال رو پرسيد. پزشک گفت: نه راضي نيستم. خبرنگار با تعجب روکرد به پزشک و گفت: خيلي عجيبه من همين سوال رو قبلا از يک کارگر ساده که دوچرخه داشت پرسيدم گفت بله زنده ايم شکر، ولي شما با اين همه امکاناتي که داريد مي گوييد نه راضي نيستم!


    پزشک به خبرنگار گفت: خوب اون کارگر گفته زنده ايم خدا رو شکر و زنده بودن با زندگي کردن خيلي فرق داره. من هم زنده ام ولي از زندگي کردن خودم راضي نيستم.


    خوب اون درست مي گفت. خيلي از آدمها فقط زنده اند و نفس مي کشند. اين کافي نيست. حيوانات هم زنده اند و نفس مي کشند. زندگي، يعني حرکت به جلو. کساني زندگي مي کنند که در طول زندگي خودشون دائم در حال سير و حرکت تکاملي هستند. هر روزشون با روز قبل فرق مي کنه. هر روزي که مي گذره عالم تر، توانا تر، با فضيلت تر و با اراده تر مي شوند. هميشه در حال رشد و شکوفايي استعداد هاي خودشون هستند. زنده بودن با سکون شخصيت هم سازگاره، ولي کسي که واقعا زندگي مي کنه سکون و درجا زدن اصلا برايش معنا نداره. از هر دقيقه و ثانيه عمرش براي ياد گرفتن، رشد کردن و بزرگ شدن استفاده مي کنه. براي عمرش ارزش قايله.


    خيلي از مردم تنها زنده هستند و نفس مي کشند، ولي زندگي نمي کنند. فرقي هم نداره فقير باشند يا پولدار، عالم باشند يا جاهل. خيلي از پولدارها هم فقط زنده هستند. گاهي هم ممکنه طرف دانشمند و متخصص باشه، ولي زندگي خوبي نداشته باشه. علامت زنده بودن اينه که وقتي شما پس از چند سال با آنها برخورد مي کنيد، مي بينيد که از چند سال پيش تا حالا فرقي نکرده. شخصيتشون همونه که مثلا بيست سال، سي سال قبل بوده. اين دسته فقط زنده بودند، ولي وقتي با يک انسان فرهيخته، فرزانه، دانشمند و عالم خودساخته مواجه مي شويد، مي بينيد که خيلي فرق کرده. خيلي رشد کرده. خيلي جلو رفته. علم و عملش بيشتر شده. شخصيتش بزرگتر شده. معنويت و نورانيت بيشتري پيدا کرده. اين حالت نشون مي ده که اينها داشتند زندگي کردند. زندگي کردن کار آسوني نيست. هر کسي نمي تونه زندگي بکنه. انسان براي اينکه زندگي بکنه بايد خيلي چيزها بلد باشه. خيلي چيزا داشته باشه. بايد خودشو شناخته باشه. توانايي هاي خودشو شناخته باشه و راه شکوفايي اين توانايي ها رو بلد باشه و هميشه براي حرکت به جلو و تکامل خودش برنامه داشته باشه. البته بايد گرفتار يک لقمه نون هم نباشه و بتونه براي خودش فراقت و آرامشي درست کنه که در سايه اون به خودش فکر کنه و براي خودش و خانواده اش زندگي خوبي فراهم کنه. خدا کنه که بتونيم تا عمرمون به اين دنيا هست حداقل چند سالي زندگي کنيم و مزه زندگي رو بچشيم.


    نوشته: سيد مصطفي علم خواه


     


        نقد و نظر جنابعالي

  • + هدف از آفرينش انسان؟
    نويسنده: سيد مصطفي علم خواه سه‏شنبه 29/12/1385 ساعت 8:23 صبح

     هدف خدا از آفرينش انسان؟

    اين موضوع را به راحتي مي توان از داستان آفرينش انسان در قرآن کريم که کاملا مطابق با سيستم ظهوري هستي است، استنباط نمود. در آن داستان آمده که خداوند به ملائکه فرمود: اني جاعل في الارض خليفه. من مي خواهم در زمين براي خود خليفه بيافرينم. کسي که جانشين من باشد. يعني کسي که مظهر کامل و جامع صفات و کمالات من است و بتواند مانند من در زمين حکومت و مديريت نمايد. بعد از آفرينش انسان به عنوان اشرف مخلوقات هم نزد ملائکه خود افتخار مي کند و توانايي خودش را به عنوان بهترين خالق به رخ آنها مي کشد.


    عرفا هم انسان را حضرت يا کون جامع و مظهر کامل اسماء و صفات و کمالات حق تعالي مي دانند، جايگاه او را به عنوان خليفه خدا تعريف مي کنند و براي او ولايت تکويني و قدرت تصرف در طبيعت قايل هستند که البته اين ديدگاه کاملا با ابعاد، واقعيت وجودي و تعريف ديني انسان نيز همگام است.


    مطابق اين تعريف از انسان و نوع آفرينش او، معلوم مي شود که هدف خدا از آفرينش انسان باز چيزي جز خود آفرينش و ظهور کمالات خود در اين پديده نبوده است، منتهي آفرينش انسان با آفرينش ساير مخلوقات اين تفاوت را دارد که هر يک از آنها مظهر اسم و صفت خاص و يا قسمتي از کمالات وجودي حق تعالي هستند، اما انسان، مظهر تمامي صفات و کمالات وجود است و هيچ نقصاني در او از اين نظر مشاهده نمي شود. خداي متعال در آفرينش انسان، ظهور خود را به اوج رسانده و تمام ارزش هاي وجودي خود را يکجا به نمايش گذاشته است و مظهري ساخته است که آينه تمام نماي او و خلاصه همه صفات ظهور يافته در جهان آفرينش باشد.


    بنابراين به طور خلاصه مي توان گفت: هدف خدا از آفرينش انسان "ظهور کامل" بوده است. اراده ذاتي او بر اين تعلق گرفته که با خلقت انسان خودش را به صورت کامل نمايش دهد.


    ناگفته نماند که اين هدف نيز لازمه ذات کامل وجود است. هر موجود کاملي اين اقتضا در او هست که تمام کمالات خويش را در مظهر جامع خود بنماياند و در حقيقت کمال و جامعيت خويش را اثبات کند. مانند مهندسي که علاوه بر ساخت سازه هاي نسبتا کامل، همواره سعي خواهد داشت تا در ساخت سازه خاصي، تمام دانش و تجربه خود را يکجا به نمايش بگذارد و توان مهندسي خود را به نحو کامل اثبات کند.


    انسان اگر چه به لحاظ مقياس وجودي، محدوديت دارد و قابل مقايسه با ذات نا محدود و کمالات بي نهايت خداوند نيست، ولي در حد و اندازه خودش از تمامي کمالات خداوند برخوردار است و مظهر کامل او است.


     نوشته: سيد مصطفي علم خواه


     


        نقد و نظر جنابعالي

  • + هدف زندگي انسان؟
    نويسنده: سيد مصطفي علم خواه سه‏شنبه 29/12/1385 ساعت 8:20 صبح

     هدف زندگي انسان؟

    هدف زندگي انسان هم در اين سيستم فکري کاملا روشن است. همانگونه که هدف هستي باز شدن و شکوفا شدن در هر لحظه است، هدف انسان در هر لحظه از زندگي خود نيز، توانا شدن، قوت گرفتن، رشد کردن و بزرگ شدن هر چه بيشتر است.


    انسان به لحاظ جامعيت مظهري و مقام خلافت الهي که به صورت استعداد و توان در او وجود دارد، در تمام زندگي خود، کاري جز شکوفايي همين توان و ظاهر ساختن همين جامعيت مظهري از طريق عبادت و قرب به خداوند، ندارد.


    قرآن کريم درباره هدف خلقت و زندگي انسان فرموده: و ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون . نيافريدم جن و انس را مگر براي عبادت. خداي متعال در اين آيه شريفه راه رسيدن به اين مقام را به صورت کامل بيان نموده است. اين آيه شريفه در حقيقت مي خواهد بگويد: انسان تنها از طريق عبادت خدا مي تواند به اين مقام برسد و توانايي هاي خود را آشکار نمايد و من او را تنها براي عبادت و نزديک شدن به خودم آفريده ام.


    البته بعد حضرات معصومين(ع) در تفسير عبادت فرموده اند: اي ليعرفون. يعني براي معرفت. که البته به نظر مي رسد مقصود از اين معرفت شناخت عملي و وحدت عملي با صفات الهي باشد زيرا اولا عبادت بيشتر ناظر به عمل و قرب عملي به خداوند است و ثانيا کمال انسان در معرفت و وحدت عملي با خداوند است و معرفت و توحيد نظري، مقدمه آن است.


     براي شناخت هدف زندگي انسان شناخت عميق دو واژه ضرورت دارد. اول. زندگي. دوم. عبادت..


    معناي زندگي:


    زندگي به طور کلي يعني شدن، در هر لحظه. براي خيلي هاي به معناي مثلا ثروت مند شدن است، يا قدرتمند شدن، بعضي ها فکر مي کنند معناي زندگي اين است که از زندگي شان لذت ببرند و خوش باشند، ولي معناي حقيقي آن به معناي رشد کردن، بزرگ شدن و انسان کامل شدن است. زندگي از منظر ديني، يعني حرکت به سوي شکوفا شدن، توانا شدن، انسان شدن و اتصاف به صفات و کمالات الهي.


     معناي عبادت: معناي عبادت و حقيقت آن به معناي زندگي خيلي نزديک است. زندگي يعني شدن و عبادت يعني مانند معبود شدن. عبادت يعني کارهايي که انسان را به خداوند نزديک و شبيه مي کند. يعني کمک گرفتن از او براي نزديک شدن به او. ما به طور کلي در هر حالي که سعي مي کنيم مانند کسي شويم، در حقيقت داريم او را عبادت مي کنيم. ممکن است توجه نداشته باشيم، ولي خيلي وقتها دوستمان را عبادت مي کنيم وقتي که سعي مي کنيم مانند او فکر يا عمل کنيم. بعضي ها از اخلاق و رفتار مثلا يک هنر پيشه تقليد مي کنند و آرزوي شان اين است که مثل او بشوند، اينها همه رفتار پرستشي است.


    منتهي انسان موجود بي نهايتي است و کمال او در پرستش کامل مطلق است و پرستش خداوند بهترين معبود و بزرگ ترين حقيقتي است که مي تواند او را رشد دهد و بزرگ کند و به صورت يک انسان کامل در آورد.


    چرا عبادت بت ممنوع شده است، چون بت خيلي حقير و ضعيف است و چيزي ندارد که به انسان بدهد. ما با پرستش بت به کدام کمالات او مي خواهيم برسيم. بت نمي تواند انسان را بزرگ کند، بلکه او را حقير و ناچيز خواهد ساخت.


    بت هاي انساني هم ضعيف و ناقص هستند و نمي توانند اشتهاي عظيم آدمي را در رسيدن به کمال مطلق ارضا نمايند، لذا پرستش انسان هم ممنوع شده است، مگر انسان هاي خاصي که در اثر قرب به خداوند، از کمال جامع انساني بهره دارند، و مي توانند در اين مسير راهنما و  زمينه ساز وصول به خداوند باشند، مانند انسان هاي کامل معصوم که پيروي و اطاعت آنها در مسير اطاعت خداوند و الهي شدن انسان است. پرستش آنها در حقيقت پرستش خدا است و چيزي جز آن نيست.


     بنابراين هدف زندگي انسان، کامل شدن است و کمالي که براي انسان مطرح مي شود، نزديک شدن به کمال مطلق از طريق اتصاف به صفات و کمالات او و قدرت گرفتن از او است.


    البته انسان مظهر است و خداوند ذات هستي است و هيچ گاه مظهر، ذات، نخواهد شد، بنابراين بحث خدا شدن مطرح نيست، ولي آدمي از طريق اتصاف به صفات او مي تواند هر چه بيشتر او را در خويش ظهور دهد و به او نزديک شود.


    به لحاظ نظري و شناختي انسان تنها قادر است ذات الهي و توحيد هستي را بشناسد و شهود کند، ولي به لحاظ عملي مي تواند از طريق اسماء و صفات به او نزديک گردد و با او وحدت پيدا کند.


    عباراتي مانند قرب الي الله، به خدا رسيدن، توحيد عملي، وصول به حق و يا تکامل، همه در همين راستا است و چيزي جز اتصاف به کمالات و صفات الهي و تقويت آنها در خود نيست.


    از اين منظر انسان کامل، يعني کسي که مظهر جامع صفاتي همچون حيات، علم، قدرت، اراده و ساير کمالات الهي شده و توانايي بکار گيري آنها را در خويش و جامعه بدست آورده است.


    علامت تحقق کمال در انسان کامل، تحقق قدرت مديريت بر جوامع انساني و تاثير گذاري مثبت در جامعه و ايجاد تحول و تغيير در طبيعت و افراد انساني است. همان نيرويي که انبياي الهي با آن اعجاز مي کردند و نيز اولياي الهي بوسيله آن کرامت و کارهاي خارق عادت انجام مي دهند.


     نوشته: سيد مصطفي علم خواه


     


        نقد و نظر جنابعالي

  • + هدف نهايي؟
    نويسنده: سيد مصطفي علم خواه سه‏شنبه 29/12/1385 ساعت 8:18 صبح

     هدف نهايي

    در مسير زندگي هدف ها فراوان اند.


    گاهي انسان با يک عمل هدفهاي زيادي را پي گيري مي کند.


    درس مي خواند تا مدرک بگيرد.


    تا ازدواج کند.


    تا شغل داشته باشد.


    تا موقعيت اجتماعي براي خود دست و پا  کند.


    تا به افراد جامعه خدمت نمايد.


    و مانند آن.


    اين هدفها مربوط به وسط راه زندگي است.


    هدف نهايي، تمام اين هدفهاي مختلف را در جهت واحدي سامان مي دهد.


    هدفي که در طول اينگونه اهداف قرار دارد و به تمام زندگي روح و معنا مي دهد.


    هدفهاي متوسط تاکتيک است ، انتخاب تاکتيک با خود ما است.


    شما مي توانيد براي خود رشته تحصيلي خاصي را انتخاب نماييد.


    يا شغل خاصي را بر گزينيد.


    و با همسر دلخواهتان ازدواج کنيد.


    ولي هدف نهايي دست ما نيست .


    ما نمي توانيم براي خودمان هدف نهايي انتخاب نماييم و يا آن را تغيير دهيم.


    هدف نهايي استراتژيک است و مربوط به ساختار کل هستي است.


    بايد ببينيم جهان هستي به کدام سمت مي رود، ما هم به همان سمت برويم.


     برخي گفته اند: هدف نهايي هم مي تواند متعدد باشد؛ يعني ترکيبي از چند هدف متعالي.


    ولي اين گفتار صحيح نيست؛ زيرا با توحيد که روح اسلام است، سازگاري ندارد .


    برابر اين اعتقاد ، هدف جهان آفرينش و به تبع آن زندگي انسان، مانند خود جهان و خالق آن، واحد و يکپارچه است.


    و هيچگونه پراکندگي در آن فرض ندارد.


    ويژگي ديگر هدف نهايي ، مجرد و معنوي بودن آن است .


    از نگاه ديني ،حقيقت انسان روح اوست ، روح انسان مجرد است و آدمي مسافر آخرت و معنويت است .


    دنيا و تمامي اهداف دنيوي نيز جنبه ابزاري ، موقت و متوسط دارند ؛ در نتيجه هدف نهايي زندگي انسان لزوما از سنخ مجردات و عوالم روحاني است و نمي تواند مادي باشد.


    هدف زندگي انسان از آن موضوعاتي است که بايد خود سازنده انسان بگويد گه چيست.


    واقعا اگر وحي نبود و انبيا نبودند ما نمي توانستيم بفهميم چه هستيم و چه بايد بشويم.


    تنها آموزه هاي وحياني است که به ما مي آموزد که انسان اشرف مخلوقات وخليفه خدا در زمين است و مي تواند از طريق عبادت خدا به او نزديک شود به کمال شايسته خود برسد.


    قرآن کريم هدف زندگي انسان را عبادت معرفي مي کند، و ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون. عبادت و پرستش بزرگترين موجود هستي، باعث بزرگ شدن، توانا شدن و کامل شدن انسان مي شود و براي انسان راهي جز اين نيست.


    معناي زندگي انسان هم همين است.


     نوشته: سيد مصطفي علم خواه                      


     


        نقد و نظر جنابعالي

  • + معناي زندگي چيه؟!!
    نويسنده: سيد مصطفي علم خواه جمعه 15/10/1385 ساعت 9:16 عصر

     معناي زندگي:


    معناي زندگي ما خدا است. هروقت که به خدا فکر مي کنيم زندگي ما معنا پيدا مي کند. هر وقت که براي خدا کار مي کنيم زندگي ما ارزش پيدا مي کند. معناي زندگي با هدف نهايي آن تعريف مي شود و هدف نهايي زندگي انسان، قدرت گرفتن از خدا است و نزديک شدن به او است.


    چرا؟ چون کسي جز خدا در هستي نيست که ارزش شناختن و نزديک شدن و رسيدن و قدرت گرفتن را داشته باشد و به زندگي انسان معنا و توانايي بدهد.


    تمام انبياي الهي هم همين را مي گفتند. ماموريت همه پيامبران اين بود که به انسان ها بگويند: تو نبايد جز خدا به چيز ديگري فکر کني و از کسي کمک بگيري. نبايد به غير خدا معتقد باشي. نبايد غير خدا رو بپرستي. اصلا مگر خدا غيري هم دارد که به آن معتقد باشي. ما در هستي دو چيز بيشتر نداريم. يکي خدا است و ديگر مظاهر خدا. تمام آنچه که واقعيت دارد، يا خود خدا است و يا مظاهر او. بايد تمام توجهت به خدا باشد. نيتت براي خدا باشد. فقط خدا رو بشناسي و راز دلت را به او بگويي.


    هر چه را که مي خواهي بشناس، ولي بدان که از شناخت خدا بيرون نيستي. غير از خدا و مظاهر او چيزي نيست که قابل شناختن باشد. با شناختن مظاهر او هم به ياد خود او مي افتي.


    راستي! چه قدر خدا رو مي شناسي؟ به همان اندازه که با خدا انس داري، زندگي ات معنادار است. چه قدر توانايي داري به همان اندازه به خدا نزديک هستي. خداشناسي و توانايي گرفتن از خداوند که منبع قدرت و توانايي است معناي زندگي ما است. ما توي دنيا هستيم براي همين که خدا رو بشناسيم و به او نزديک شويم. هدف زندگي چيزي جز قرب به خداوند نيست.


    قرب معرفتي و شناخت نظري او اول راه است، بعد از اين مرحله بايد با صفاتت به خدا نزديک بشوي. با اراده ات فقط او رو بخواهي. با عملت به سوي او بروي. با قلبت او را بخواني. بايد با تمام وجودت به خدا فکر کني. به او عشق بورزي. معناي زندگي همينه که به سوي خدا حرکت کني و به خدا برسي.


    پيامبران هم براي همين آمدند. انبيا براي اين نيامدند که خودشان را با معجزه اثبات کنند. آمدند تا خدا را اثبات کنند. تا توانايي خدا را به مردم نشان بدهند. آنها آمدند تا خدا را به مردم معرفي کنند. نمي خواستند با معجزه قدرت خودشان را به رخ مردم بکشند. مي خواستند قدرت خدا را به مردم نشان بدهند. انبيا فقط از خدا صحبت مي کردند. براي خدا کار مي کردند نه براي خودشون. راستي آنها چقدر پاکباخته بودند. چقدر اخلاص داشتند. چقدر صاف بودند. چقدر عاشق بودند. چقدر خدا رو دوست داشتند. چقدر به خدا فکر مي کردند. انگار هيچ کار ديگه اي جز خدا نداشتند. براي همين هم آنقدر اذيت شدند. عاشق خدا بودند. خيلي عاشق بودند. خيلي خيلي.


    قرآن کريم را که مي خوانيد؟ توي قرآن ديده ايد، همه اش از خدا و دوستان خدا صحبت مي کند، از کساني که او را قبول دارند و يا از کساني که او را قبول ندارند و براش شريک مي تراشند. خيلي چيزها توي اين کتاب هست، ولي همه اش صحبت از خدا است. ببينيد چقدر واژه الله در آن به کار رفته است. صفات ديگر خدا هم همين طور. انگار اين کتاب پر از خدا است. چرا؟ چون مي خواهد به انسان ها بگويد که زندگي شما هم بايد پر از خدا باشد و معناي زندگي فقط خدا است.


    زندگي امامان شيعه هم همين طور بوده است. تمام زندگي امامان پر از خدا بوده. فقط براي خدا کار مي کردند و تمام حرف هاشون از خدا بوده. به سوي خدا دعوت مي کردند. ائمه معصومين(ع) هيچ کاري جز پرستش عاشقانه خدا و دعوت به پرستش خدا نداشتند. فقط براي خدا قيام مي کردند. مي جنگيدند، صلح مي کردند، صبر مي کردند، انفاق مي کردند، ايثار مي کردند و در نهايت در راه خدا کشته مي شدند.


    مهمترين فلسفه زندگي ياد خدا است. هرکاري جز ياد خدا و براي خدا، بي معنا است. فقط خدا.


    قرآن کريم مي گويد: قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون. فقط بگو خدا و بدان که هر کاري جز ياد خدا بازيچه اي بيش نيست. شيطان است. خيلي ها فلسفه زندگي شان پول است يا مدرک يا مقام و شهوت. اين افراد غافل اند. خواب غفلت يعني همين. يعني اينکه در زندگي ات خدا نباشد. البته پول و مدرک و قدرت بد نيست، اگر براي خدا باشد و در مسير اعتلاي کلمه الله قرار بگيرد، ولي اگر خدا رو فراموش کردي، ديگه نه خودت ارزش داري و نه قدرت و ثروت و مدرک ات ارزش خواهد داشت.


    علمي که درباره خدا نيست بي خبري است. فرهنگي که بر اساس قرب به خدا بنيان گذاري نشده، غفلت است. نيتي که براي خدا نيست، انحراف است.کاري که براي خدا نيست گمراهي است.


    اخلاص يعني چي؟ يعني اينکه تمام زندگي تو از غير خدا پاک بشود. تمام ذهن و دلت پر از خدا بشود. حرف که مي خواهي بزني از خدا باشد. توي کلاس درس خدا شرکت کني و يا فقط خدا رو درس بدهي. فقط خدا رو بپرستي، فقط به خاطر خدا کار کني. دوست بشي. دشمن بشي. سلام کني. ستايش کني و احترام کني. اخلاص يعني فقط خدا توي ذهن و دلت حرکت کند.


    در نماز که مي گويي اياک نعبد و اياک نستعين. اوج سوره حمد در همين آيه است. در واژه "اياک" خيلي حرفها هست. فقط تو. فقط تو را مي پرستم و فقط از تو کمک مي گيرم. نمي گوييم خدايا ما تو را مي پرستيم و از تو کمک مي گيريم، بلکه مي گوييم فقط تو را مي پرستيم و فقط از تو کمک مي گيريم. دو بار هم اين لفظ "فقط" را تکرار مي کنيم،  فقط خدا. چه سري توي اين اياک وجود دارد؟


    حضور قلب هم بعني همين. يعني فقط خدا توي قلبت باشد. هر چيزي که غير خدا است از دلت بيرون کني.


    توحيد هم همين است. توحيد يعني فقط خدا هست و فقط خدا قابل پرستش است و هيچ کسي جز خدا وجود ندارد که شايسته پرستش باشد.


    دين مي خواهد به انسان بياموزد که فقط براي خدا باشي.


    عشق يعني همين. همه عشق ها عشق خدا است. فقط عشق خدا است که در کل هستي سريان دارد. فقط خدا است که به تو معنا مي دهد و غير از خدا با هر چيزي که بخواهي زندگي خودت را توجيه کني نمي تواني. دلت به غير خدا راضي نمي شود. خيلي ها مي خواهند خودشان را راضي کنند که زندگي شان درست است، ولي چون با خدا انس ندارند، نمي توانند. هرگز دلشان از زندگي اي که دارند، راضي نمي شود. دچار افسردگي و استرس مي شوند. از دست زندگي و خودشان عصباني هستند. ناراحت اند. خوشحال نيستند.


    اي عزيز يادت باشد که تو فقط براي خدايي و غير از اين از هر راهي که بروي خطا است. هر راهي که بروي خطا است. فقط خدا.


    نيت کن که فقط براي خدا زندگي کني و براي رسيدن به او برنامه ريزي کني، آنوقت ببين که چه درب هايي به رويت گشوده مي شود. چه لذت هايي در انتظار تو است و چقدر خدا تو را دوست خواهد داشت. قل ان صلاتي و نسکي و محياي و مماتي لله رب العالمين. بگو به درستي که نماز و عبادت و زندگي و مرگ من براي خداوندي است که پروردگار جهانيان است.


     نوشته: سيد مصطفي علم خواه


      


        نقد و نظر جنابعالي