جرقه بيداري:
آشنايي دارم که تا به حال نديده بودم درباره مسايل فلسفي از من چيزي سوال کنه. ايشون معمولا توي لاک خودش بود و درباره کليات زندگي چيزي سوال نمي کرد. حرف هاش بيشتر درباره خود زندگي بود و اينکه چي داريم و چي نداريم و چيکار بايد بکنيم و چي بخريم و از اين جور حرف هايي که معمولا مردم عادي مي زنند و بهش فکر مي کنند.
چند روز پيش ديدم کمي حالش تغيير کرده و توي فکر رفته، بهش گفتم توي فکري! چي شده؟ گفت مدتي است که حالم خوب نيست، سوالات تازه اي برام پيدا شده که فکرم رو سخت به خودش مشغول کرده. چند وقته فکر مي کنم ما براي چي زندگي مي کنيم؟ هدف زندگي چيه؟ آخرش چي مي شه؟ چيکار بايد بکنيم؟ خيلي از کارهايي که مردم مي کنند به نظرم پوچ و بي معنا مي ياد.
من که يکه خورده بودم و قبلا فکر نمي کردم اين آشناي ما با توجه به زندگي کاملا عادي اي که داشت، روزي از اين جور حرف ها بزند، بهش گفتم: به به، به به. آشناي ما تعجب کرد و گفت: من مي گم حالم خوب نيست، شما عوض اينکه کمکم کني، از اين حالت خوشحال شدي؟ من بهش گفتم: خوب مي دوني اين حالتي که در تو شکوفا شده، در حقيقت جرقه اي از بيداري است. تو داري حيات تازه اي پيدا مي کني. پيدا شدن اين سوالات براي هر کس، در حکم تولد دوباره است.
تو تا بحال فقط از زندگي طبيعي صحبت مي کردي، به خوردن و خوابيدن و پز دادن و مال و ثروت فکر مي کردي، ولي امروز حرف هاي تازه اي ازت مي شنوم. اين سوالات نشون مي ده که در تو داره حيات عقلاني پيدا مي شه. تو داري زنده تر مي شوي.
براي حرکت در مسير کمال اولين چيزي که بايد در انسان پيدا بشه به قول علماي اخلاق يقظه است. تا کسي از خواب غفلت دنيا بيدار نشه نمي تونه حرکت کنه. اولين منزل سلوک عرفاني يقظه است و خوب يقظه يعني همين!
سوال هاي فلسفي و اساسي زندگي نقش مهمي در يقظه و بيداري انسان دارند و انسان هاي کامل همه از همين جا شروع کرده اند. وقتي مي بينيد که براتون اين سوالات پيدا شده يا شخص ديگري داره اين سوال ها رو مطرح مي کنه، اين علامت خوبيه براي اينکه بفهميم داره از خواب بيدار مي شه. داره انگيزه هاش براي حرکت جون مي گيره. اين خيلي حالت خوبيه.
بهش گفتم خيال مي کني من که قبلا شغل خوبي داشتم و درآمد خوبي هم داشتم، براي چي طلبه شدم. خوب همين سوال ها بود که باعث شد من کار و زندگي ام رو رها کنم و آينهمه سختي رو براي خودم هموار کنم و برم طلبه بشم. خيلي ها براي يافتن پاسخ اين سوال ها است که طلبه مي شوند. اين بهترين انگيزه براي طلبگي است. خوب البته بعضي ها هم هستند که طلبه مي شوند، چون کاري گيرشون نيومده و يا مي خواهند سربازي نروند و از اين جور انگيزه ها، اين گروه طلبه هاي خوبي نمي شن، مگه خدا کمکشون کنه و توي راه بيدار بشوند و در مسير صحيح زندگي و طلبگي قرار بگيرند.
در روايتي از معصومين(ع) است که فرموده اند: رحم الله امرءا عرف من اين و في اين و الي اين. خداي رحمت کند کسي را که بداند چه کسي او را آفريده، در کجا زندگي مي کند و به سوي چه سرانجامي در حال حرکت است.
اين روايت به همين سوالات اساسي زندگي اشاره مي کند که براي بيدار شدن و حرکت کردن نقش اساسي را دارند.
روزها فکر من اين است و همه شب سخنم .
که چرا غافل از احوال خويش تنم.
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود.
به کجا مي روم آخر ننمايي وطنم.
کمال انسان از طريق زندگي عرفاني تامين مي شه، ولي اگر کسي بخواد به اين نوع زندگي برسه و درش موفق بشه، بايد از حيات معقول انساني عبور کنه. بايد اول عقل خودش رو تکميل کنه، به پاسخ سوالات اساسي زندگي برسه و بينش پيدا بکنه و بعد با يک بيداري و آگاهي کامل به سوي حيات عرفاني و تقويت عشق و محبت و عبوديت حرکت کنه!
حيات عقلي باعث بيداري کامل انسان مي شه و او را آماده مي کنه تا در مسير حيات عرفاني قدم برداره و هويت الهي خودش رو زنده کنه و به کمال حقيقي اي که خداوند براي همين او رو آفريده، برسه!
مشکل بزرگي که انسان در ابتداي مسير زندگي داره، عادت کردن به حيات طبيعي و غفلت از زندگي هاي برتري است که بايد در درون خودش آنها را احيا کند.
انسان اول خيال مي کند که هويت او منحصر به همين هويت بشري است و نمي داند که اگر بخواهد انسان بشود بايد حيات معقول پيدا کند و همچنين اگر بخواهد به کمال در انسانيت برسد، بايد حيات عرفاني و هويت الهي خويش را بسازد و از طريق عبوديت به خداوند نزديک شود.
20-1-87